تبلیغات
به تو که بهتریینی
به تو که بهتریینی

برای تازه شدن دیر نیست

در جلسه امتحان عشق

من مانده ام و یک برگ سفید

یک دنیا حرف ناگفتنی

ویک بغل تنهایی دلتنگی...

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمیشود

در این سکوت بغض

قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند

و برگه سفیدم

عاشقونه قطره را در آغوش میگیرد

عشق تو نوشتنی نیست بانو...

در برگه ام کنار آن قطره

یک قلب کوچک میکشم

وقت تمام است

برگه ها بالا...


نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن 1388 ساعت 07:49 ب.ظ توسط sara نظرات | |

من ، خالی از عاطفه و خشم
خالی از خویشی و غربت
گیج و مبهوت بین بودن و نبودن

عشق (عشق) ، آخرین هم سفر من (من،من،من)
مثل تو منو رها کرد ، حالا دستام مونده و تنهایی من
(
من،من،من،من،من،من،من)

ای دریغ از من (از من،از من) ، که بی خود مثل تو
گم شدم ، گم شدم تو ظلمت تن
ای دریغ از تو (تو،تو،تو) ، که مثل عکس عشق
هنوزم داد می زنی تو آینه ی من

آه ، گریه مون هیچ ، خنده مون هیچ
باخته و برنده مون هیچ
تنها آغوش تو مونده غیر از اون هیچ

ای (ای) ، ای مثل من تک و تنها (تنها،تنها،تنها)
دستامو بگیر
که عمر رفت
همه چی تویی ، زمین و آسمون هیچ
(
هیچ،هیچ،هیچ،هیچ،هیچ،هیچ،هیچ)

بی تو می میرم (می میرم) ، همه بود و نبود
بیا پر کن منو ای خورشید دلسرد
بی تو می میرم (می میرم) ، مثل قلب چراغ
نور تو بودی ، کی منو از تو جدا کرد


نوشته شده در دوشنبه 21 دی 1388 ساعت 02:13 ب.ظ توسط sara نظرات | |

همبشه آنقدر ساده نرو ومگذر لااقل نگاهی به پشت سرت کن...

شاید کسی در پی تو میدود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد میزند...

و تو...

هیچ وقت او را ندیده ای...


نوشته شده در شنبه 19 دی 1388 ساعت 01:28 ب.ظ توسط sara نظرات | |

به عشق گفتم تا تورادارم تنها نیستم  من راتنهاگذاشت ورفت...

به احساس گفتم تاتورادارم تنهانیستم  من را تنها گذاشت ورفت...

به وفا گفتم تاتورادارم تنها نیستم   من را تنها گذاشت و رفت...

ولی وقتی به تنهایی گفتم:تا تورا دارم تنها نیستم موندو همدم ومونسم شد.


نوشته شده در دوشنبه 27 مهر 1388 ساعت 08:47 ق.ظ توسط sara نظرات | |

گفت:می خوام برات یه یادگاری بنویسم.گفتم:کجا؟گفت:روقلبت.گفتم:مگه میتونی؟ گفت:آره سخت نیست,آسونه.گفتم:باشه بنویس تا همیشه یادگاری بمونه. یه خنجر برداشت.گفتم:این چیه؟گفت:هیسسسسسسسسسسس.ساکت شدم.گفتم:بنویس دیگه چرا معطلی؟خنجروبرداشت و با تیزی خنجر نوشت:دوستت دارم دیونه.اون رفته خیلی وقته.کجا؟نمیدونم.اما هنوز زخم خنجرش یادگاری مونده.

دوستت دارم دیوونه. 


نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور 1388 ساعت 10:50 ق.ظ توسط sara نظرات | |

می خوام از آرزوهام برایت بگم پس خوب گوش کن:

می خواهم گلی باشم که توهرصبح آن را بومیکنی.نه می ترسم تو آن را پرپر کنی نمی خوام پرپرشده تو باشم.

می خوام نگین انگشتری باشمکه در دست تو میدرخشد.اما نه می ترسم تو آن راگم کنی نمیخوام گمشده توباشم.

پس به آخرین آرزوی من خوب گوش کن ای کاش وقتی که من مردم بر سر قبر من بیای تا دوباره قلبم به تپش آید.


نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور 1388 ساعت 11:09 ق.ظ توسط sara نظرات | |

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربیست Www.Bahar-20.com

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربیست Www.Bahar-20.com

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربیست Www.Bahar-20.com

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربیست Www.Bahar-20.com

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربیست Www.Bahar-20.com

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربیست Www.Bahar-20.com


نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور 1388 ساعت 10:15 ق.ظ توسط sara نظرات | |

شب را دوست دارمنه به خاطر ستاره ها

شب را دوست دارم نه به خاطر سکوت و سادگی اش

شب را دوست دارم چون تورا بهخاطر من می آورد

وبه سوی تو می کشاند.وقتی شب بال خود را برسر

شهر می گستراند پرنده ی دلم به سوی تو پر می کشد.


نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور 1388 ساعت 09:20 ق.ظ توسط sara نظرات | |

چه زیباست به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو ساختن و به پای تو نشستن . چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و بدون خوشبختی زیستن و برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو رسیدن . ای کاش می دانستی بدون تو و بدور از قلب حساست زندگی چه تلخ و نا شکیباست.


نوشته شده در جمعه 22 خرداد 1388 ساعت 04:33 ب.ظ توسط sara نظرات | |

تو جاده ی تنهای ها از کنارم رد شدی

عاقبت دوست داشتنو علاقت شد این

داشتی می رفتی صدامو نشنیدی گفتم نرو

قلبم با التماس می گفت راضی به مرگم نشو

         ؟؟؟      

گفتم نرو بمون می میرم یه ثانیه صبر کن

تو رفتی و منو حتی ثانیه زد دور

 

از جاده گذر می کنی و منو نمی بینی

دیوونه شدم بگو چرا پیشم نمی شینی

با رفتن تو شب از ستاره دور و خالی

از خنده ی من نمونده چیزی یادگاری

بگو از شب جدایی از اینکه بی وفایی

بگو چرا رفتی ونموندی دلم نمی خواد که بیایی

بگو بی وفا کجایی

بگو کجایی راهی

بگو سهم من چرا این شده مردم ازاین تنهایی

 


نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت 1388 ساعت 04:07 ب.ظ توسط sara نظرات | |

یه کبوتر همیشه باید عشق پرواز داشته باشه و گرنه اسیر می شه...
یه قناری باید به خوش آوازیش ایمان داشته باشه و گرنه ساکت می شه...
یه لب همیشه باید توش خنده باشه و گرنه زود پیر می شه...
یه دفتر نقاشی باید خط خطی باشه و گرنه با کاغذ سفید فرقی نداره...
یه جاده باید انتها داشته باشه و گرنه مثل یه کلاف سر در گمه...
یه قلب پاک باید به یه نفر ایمان داشته باشه و گرنه فاسد می شه...
یه چشم اشک آلود..یه دل غم آلود...یه کبوتر عاشق...
یه قناری خوش آواز...یه لب خندون...یه جاده با انتها...
یه دفتر نقاشی...یه دیوار استوار...یه قلب پاک و...
اینا همه یه جایی معنی داره جاییکه:
چشمای اشک آلودت رو من پاک کنم... دل غم آلودت رو من شاد کنم...
شنونده ی آواز قشنگت من باشم... لبای کوچیکت و من خندون کنم...
نقاش دفتر خاطراتت من باشم... پاکی قلبت رو با عشقم معنی کنم..
از اینکه بهم تکیه میکنی احساس مسئولیتم بیشتر میشه...!!
چند وقته احساس می کنم بزرگ شدم...


نوشته شده در شنبه 15 فروردین 1388 ساعت 01:16 ب.ظ توسط sara نظرات شما | |

به روی گونه تابیدی و رفتی
مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی
كنار اتظارت تا سحر گاه
شبی همپای پیچك ها نشستم
تو از راه آمدی با ناز و آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیزست توشیداییم را
به چشم خویش فهمیدی و رفتی
چه باید كرد این هم سرنوشتی ست
ولی دل رابه چشمت هدیه كردم
سر راهت كه می رفتی تو آن را به یك پروانه بخشیدی و رفتی
صدایت كردم از ژرفای یك یاس
به لحن آب نمناك باران
نمی دانم شنیدی برنگشتی
و یا این بار نشنیدی و رفتی
نسیم از جاده های دور آمد
نگاهش كردم و چیزی به من نگفت
توو هم در انتظار یك بهانه
از این رفتار رنجیدی و رفتی
عجب دریای غمناكی ست این عشق
ببین با سرنوشت من چها كرد
تو هم این رنجش خاكستری را
میان یاد پیچیدی و رفتی
تمام غصه هایم مقل باران
فضای خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام این تلاطم
فقط یك لحظه باریدی و رفت ی
دلم پرسید از پروانه یك شب
چرا عاشق شدی در عجیبی ست
و یادم هست تو یك بار این را
ز یك دیوانه پزسیدی و رفتی
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط یك شب نیازم را ببینی
ولی در پاسخ این خواهش من
تو مثل غنچه خندید و رفتی
دلم گلدان شب بو های رویا ست
پر است از اطلسی های نگاهت
تو مثل یك گل سرخ وفادار
كنار خانه روییدی و رفتی
تمام بغض هایم مثل یك رنج
شكست و قصه ام در كوچه پیچید
ولی تو از صدای این شكستن
به جای غصه ترسیدی و رفتی
غروب كوچه های بی قراری
حضور روشنی را از تو می خواست
تو یك آن آمدی این روشنی را
بروی كوچه پاشیدی و رفتی
كنار من نشتی تا سپیده
ولی چشمان تو جای دگر بود
و من می دانم آن شب تا سحرگاه
نگارن را پرستیدی و رفتی
نمی دانم چه می گویند گل ها
خدا می داند و نیلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا همیشه
تو از این شهر كوچیدی و رفتی
جنون در امتداد كوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرین بن بست این راه
مرا دیوانه نامیدی و رفتی
شبی گفتی نداری دوست من را
نمی دانی كه من ن شب چه كردم
خوشا بر حال آن چشمی كه آن را
به زیبایی پسندیدی و رفتی
هوای آسمان دیده ابریست
پر از تنهایی نمناك هجرت
تو تا بیراهه های بی قراری
دل من را كشانیدی و رفتی
پریشان كردی و شیدا نمودی
تمام جاده های شعر من را
رها كردی شكستی خرد گشتم
تو پایان مرا دیدی و رفتی


نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین 1388 ساعت 04:30 ب.ظ توسط sara نظرات | |

از بهار پرسیدم عشق یعنی چه؟گفت تازه شكفته ام هنوز نمیدانم از تابستان پرسیدم عشق یعنی چه؟گفت درگرمای وجودش غرقم نمیدانم از پاییز پرسیدم عشق یعنی چه؟گفت در هزار رنگ آن باخته ام نمیدانم از زمستان پرسیدم عشق یعنی چه؟گفت سرد است و بی رنگ


نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین 1388 ساعت 04:28 ب.ظ توسط sara نظرات | |

دوست اون دوستی كه بتونی باهاش روی یك سكو ساكت
بنشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس كنی بهترین
گفتگوی عمرت رو داشتی.

ما واقعاً تا چیزی را از دست ندیم، قدرش را نمی‌دونیم،
ولی در عین حال تا وقتی كه چیزی رو دوباره بدست
نیاریم، نمی‌دونیم چیزی را از دست دادیم.

اینكه تمام عشقت رو به كسی بدی، تضمینی بر این نیست كه
اون هم همین كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته
باش، فقط منتظر باش تا اینكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه
و اگه اینطور نشد، خوشحال باش كه توی دل تو رشد كرده.


نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین 1388 ساعت 04:25 ب.ظ توسط sara نظرات | |

سر قبر شخصی نوشته شده بود : کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر بدهم وقتی بزرگتر شدم متوجه شدم که دنیا خیلی بزرگ است من باید کشورم را تغییر بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم . در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اینک من در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم


نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین 1388 ساعت 04:23 ب.ظ توسط sara نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت